رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

شروعی دوباره . رادوین 4 و نیم ساله

1395/8/7 23:39
نویسنده : رومینا
441 بازدید
اشتراک گذاری

سللللللاااااااام عزیزای من 

 

ما اومدیم با یه عالمه ماجرا هر چند نصفشون تلخ هست  ونصفشون با وجود رادوینم شیرین شده .

رادوینم عشقم جونم امید زندگیم وارد چهار سال و پنج ماه زندگیش شده   و گلی کابستگی زبادی بهمون پیدا کرده و حاضر نیست مهد بره و مرکزهای خصوصی برای بچه ها کلاس میزارن و زیاد علاقه نشون نمیده   .ولی دو هفته ایی  هست که باهاش صحبت کردیم قاطعانه که باید مهد بری و دوستهای جدید پیدا  کنی . وفقز تنها مهدی که دوست داره خانه شادی هست و فعلا در هفته اونجا میبرمش.و بسیار خوشحاله . روز اول  گذاشتمش بیشتر از 40 دقیقه نموند  و با کلی بغض و گریه  اومد بیرون و تماس گرفتن رفتم دنبالش . قربون پسر نانازی خودم ناراحت

 عاشق کارتون پوکویو  به زبان رادوین  پوپویوو  هست وازشون سیر نمیشه و با عشق نگاه میکنه .

همچنان شبها من کنارش میخابم . خودم دوست دارم کنارش باشم  جداشدن برام خودم خیلی سخته میخام عطر تنش رو حس کنم  وقتی شبها دستمو میگیره بوسم میکنه دیونه  اون عشقش میشم . کقتی میگه رومینا عاشقتم . رومینا تو آخه جاااان منی . رومینا دوستت دارم . ذره ذره وجودم رو دوست دارم فداش کنم . 

 

 

سفر به رامسر 

 

 

 

 

چقدر خوبه که شما رو دارم  خدایا  ازت ممنونم  بخاطر  همسری که  اینقدر تکیه گاهم . روزهای سخت کنارم بود . با دلداری هاش آرومم میکرد .   خدایاااااااااا ازت ممنونم 

 

 

 

 

نفس من  آفتاب تو چشماش افتاده . 

 

 

 دوهفته ایی هست که مغازه رو جمع کردیم  و کلی ضرر رو دستمون گذاشت   خیلیییییی حال روز بدی رو تجربه کردم  ولی احساس میکنم قویی تر شدم   با احسانم دوتایی محکم تر شدیم و خودمون رو برای کارهای بزرگتر  اماده کردیم .   و اجناس لباس زنونه رو خودم اینترنتی  میفروشم . خداروشکر  فعلا موفق بودم .  احساس میکنم بزرگ شدم جسور شدم  اعتماد به نفسم بالاتر رفته و خیلی تغییر کردم . 

 

 

پسندها (3)

نظرات (4)

مامان مهری
8 آبان 95 13:00
سلام . رومینا جون خوشحالم که خوبی . هرچند که میدونم روزهای سخت هم داشتی. چه جالب که مهراد هم عاشق پوکویو ست و دایما دستهای منو می بوسه و میگه عاشقتم ... چه پسرهایی داریم ما. خوش بحالمون. رومینا جون خیلی برای مهد رفتم عجله نکن. من که مهراد رو یه ماه گذاشتم و هر یه هفته در میون مریض بود.... دیگه نمی زارمش تا فصل بهار. دلم براتون خیلی خیلی تنگ شده بود. ماشاله راوین چقدر آقا شده. خدا حفظش کنه.
کیان
10 آبان 95 9:04
سلام بازگشتتون مبارک خاله بسته شدن مغازه یک حسنی هم داشت و اون اینکه شما دوباره به نی نی وبلاگ برگشتید. من بابایی هم یک روز رفتیم خانه شادی رامون ندادند گفتند که حتمی باید با مامانت بیای .من هم که همیشه با بابایی هستم اصلا خیلی لوسند کارتون پوکویو رو هم خیلی دست دارم . مثل شما هم باید پیش مامان بابا بخوابم از همین الان هم مشخصه که در آینده با مهد رفتن مشکل خواهم داشت .راستی رادوین جون مبارک میبینم که دندونهات داره یکی یکی میریزه تا دندون جدید جاش در بیاد فکر میکر دم شیش سالگی باید بریزه یکم زود شروع شده . مامان من هم خیلی وقتها اینترنتی لباس میخره اگه لباسهای سایز بزرگ هم داریم آدرس شو برامون بفرستید مشتری بشیم. به بابا حسن سلامبرسونید.
کیان
15 آبان 95 10:21
سلام خاله بابایی پنج شنبه ای رفته بود نظام مهندسی اونجا بابا احسان رو دیده بود. با همدیگه سلام علیک کرده بودند. یک دونه سلام هم برای شما رادوین و بابا حسن فرستاد که بدند خدمتتون
طناز (مامان آروين)
25 اسفند 95 13:26
هميشه به سفر و شادي عزيزززم